کیمیای سبز
مینویسیم محیط زیست میخوانیم زندگی
با تنپوشی از آتش و لبانی ترک خورده از تلاوت همیشگی آفتاب، همچنان ایستاده است؛ با شن ماسههایی که در هوای جاری، دور میگیرند. و در گلوی خشکیده بیابان آرام میشوند. ... و تو، در وسعت تنسوز آفتاب میایستی و آرزوی جرعهای آب و تکهای سایه میکنی! میایستی و دستهای سبز درختی را آرزو میکنی که حرارت جانفرسا را از چهرهات بزداید. خاک، چکیده رحمت باری تعالی بر وسعت هستی است و بیابان، مظلومترین خاکهاست. بیابان در بیابان، دست همتی باید تا شیار شیار، زلال دریاها را در جان تشنه برهوت جاری کرد! میتوان دستی از آستین همت بیرون آورد و به تن خستهای، زندگی هدیه کرد! خاک، خاک است؛ هر چند بیابان باشد، اگر چه تشنهترین خاک باشد. سرو را دوست دارد؛ بوته را هم. هر شروع، بهار را انتظار میکشد؛ چنانکه زمزمه زلال آبها و ترانه دلنشین پرندهها را هم. آرزوی پهناوری دارد به اندازه یک جو همت. میشود ذره ذره «لوت» و «کویر» و هر خاک تشنهای را باغستانی آفرید به وسعت یک بهار. میشود کاری کرد که کویر هم میوه برویاند و سایهسار گنجشکانی باشد که داغ تنسوز را دوام نمیآورند. میشود در وسعت مجاور جادههای لُخت بیابان، درخت رویاند تا با نسیمی و زمزمه هزاری از عابران پذیرایی کرد؛ اگر مردان وطن را دغدغه بهاری به وسعت یک ایل باشد. میتوان آنقدر خوب بود که به این باور بلند رسید که خاکهای تشنه هم میتوانند سهم کوچکی در مهربانیهای ما داشته باشند.

